تبليغاتX
من

من

حمله مهلك بهزاد فراهاني به مهناز افشار به دليل حضورش در تئاتر

موضع‌گيري تند و باورنكردني بهزاد فراهاني رئيس خانه تئاتر، درباره حضور سينمايي‌ها و مهناز افشار روي صحنه در روزنامه تماشا

 

 هركس از ننه‌اش قهر مي‌كند مي‌آيد تئاتر!

 

  گروه فرهنگ‌و‌هنر: وقتي اول آبان‌نامه انجمن بازيگران خانه تئاتر منتشر شد، انتظار واكنش‌هاي بسياري را به اين نامه عجيب داشتيم اما خبري نشد. ما هم گفتيم خدا را شكر به خير گذشت و تمام شد. اما انتشار يادداشت تندي از حبيب رضايي در روزنامه اعتماد عليه اين نامه بحث آن را دوباره زنده كرد. ستاره‌هايي مانند ترانه عليدوستي، نگار جواهريان، هنگامه قاضياني، طناز طباطبايي، باران كوثري، هانيه توسلي و... در سينما و تلويزيون درخشيدند و سپس صحنه تئاتر را آزمودند. اين روزها نيز مهناز افشار و پيمان معادي در حال تمرين براي حضور در اولين تجربيات تئاتري خود هستند. همان‌طور كه در زمان انتشار اين نامه به شما قول داديم، تماشا پيگير اين ماجراست .

امروز بخش اول اين گزارش را به شروع اين ماجرا و نظرات موافقان آن پرداختيم و فردا در بخش دوم گفت‌وگوهايي با ستارگان سينما و تئاتر و رئيس انجمن بازيگران سينما خواهيم داشت. در بخش اول اين گزارش با صحبت‌هاي جنجالي بهزاد فراهاني درباره اين نامه و بهزاد فراهاني و... همراه باشيد:

 

داستان اینجا شروع شد

بعدازظهر 30 مهر انجمن بازيگران خانه تئاتر نامه سرگشاده و تند و تيزي در اعتراض به حضور ستاره‌هاي سينما در تئاتر منتشر كرد.

در بخشي از اين نامه آمده است: «هنر متعالي تئاتر ترازوي كار ماست و نه گيشه و ستارگان و روابط پس و پنهان. ميدان تنگ و تاريك حرفه ترد و شكننده تئاتر به نهايت از سوي سياستمداران ناآشنا و مديران نوخاسته تنگ‌تر و تاريك‌تر شده است؛ چه رسد به آنكه دوستان سينماگر ما نيز عرصه ما را تنگ‌تر كنند. امروز كه صنف هنرمندان محترم سينما به تئاتر اعتنايي نشان مي‌دهند، ناگزيريم از امنيت شغلي هزار بازيگر حرفه‌اي تئاتر، كه زندگي و معيشت خود را در خطر مي‌بينند، دفاع كنيم».

در بخش ديگري از اين نامه آورده شده است:‌«از اين پس حضور بازيگران سينما بر صحنه تئاتر منوط به آگاه‌سازي و اجازه خانه تئاتر است و قرارداد آنها بايد مطابق با قرارداد بازيگران تئاتر باشد».

 

خانم براي تفنن آمده‌اند

بهزاد فراهاني كه خود و دو دخترش
شقايق و گلشيفته، بازيگر مشترك سينما و تئاتر هستند موضوع اين نامه را مطرح كرده و در صف اول مدافعان آن ايستاده است. او رئيس هيئت‌مديره انجمن بازيگران خانه تئاتر است و البته سابقه سال‌ها حضور در سينما و تلويزيون را هم دارد. گفت‌وگوي كوتاه و بي‌پرده‌اي درباره اين نامه جنجالي با او داشتيم:

 آيا مواردي كه شما در اين نامه مطرح كرده‌ايد، الزام قانوني دارد و لازم‌الاجراست؟

ما به‌هرحال به اندازه توانايي‌هايمان حرف‌هايمان را مي‌زنيم. حرفي زده‌ايم و هرچقدر توان داشته باشيم پاي آن مي‌ايستيم. اين حرفه ماست و اين حرفه الان در معرض خطر است و ما در معرض بيكاري هستيم.

 ما بيش از 900 عضو در انجمن بازيگران خانه تئاتر داريم كه بيش از 80 درصد آنها در مدت سه تا چهار سال بيشتر از يك نقش بازي نمي‌كنند. ما بايد از امنيت شغلي‌مان دفاع كنيم و اصلا اين مهم نيست كه قدرت قانوني داريم يا نه. اگر قانون وجود داشت كه اينها به همين راحتي نمي‌توانستند وارد كار ما شوند و كار ما را از دستمان بگيرند. قانون وجود ندارد كه چنين اتفاقي مي‌افتد.

 خواسته‌ايد بازيگران سينما از اين به بعد تنها با اجازه خانه تئاتر و شرايط ذكرشده در تئاتر حضور داشته باشند. اگر خانه سينما هم نامه‌اي منتشر كند و بخواهد بازيگران تئاتر تنها با حضور اين خانه بتوانند در سينما حضور داشته باشند و با شرايطي سخت، واكنش شما چه خواهد بود؟

اولا سينما بدون تئاتر چه‌كاره است؟ سينما در عرصه بازيگري با تئاتر بوده كه معني پيدا كرده است. يعني اگر شما به گذشته سينماي اين كشور نگاه كنيد هرگاه كه ويزور دوربين به سوي آرتيستي باز شده آن آرتيست تئاتري بوده است. حرف ما اين نيست و ما دشمني با سينما كه نداريم. ولي ما مكاني داريم كه سنديكاي ما است و قرار نيست هركسي از راه مي‌رسد بيايد و برود و هر كاري دلش مي‌خواهد بكند. به‌هرحال ما هم قوانين و ارزش‌هايي داريم. مگر خانه سينما به هركسي اجازه ساخت فيلم مي‌دهد؟ همان‌طور كه در خانه سينما به هر كارگرداني اجازه كارگرداني نمي‌دهند، اجازه بدهيد ما هم اينجا به هر بازيگري اجازه بازيگري ندهيم. اول ببينيم او اصلا بازيگر هست يا نيست. اصلا حرمت‌هاي تئاتر را مي‌شناسد يا نمي‌شناسد. نبرد تلخ فقر هنرمندان تئاتر را مي‌داند يا نمي‌داند. مي‌دانيد ما الان چقدر آدم در سالمندان داريم؟ چقدر آدم در بهشت زهرا داريم كه از گرسنگي مرده‌اند. خب اينها هم بايد در نظر گرفته شود.

  آخر اين ستاره‌ها محبوبيت و مخاطب گسترده دارند كساني مثل...

 

مثل مهناز افشار، خوب است؟

  بله مثلا ايشان محبوبيت و مخاطب بسيار همراه با سال‌ها تجربه كار حرفه‌اي در حوزه سينما دارند و حضور ايشان در تئاتر قطعا مي‌تواند كمكي براي جذب مردم به تئاتر باشد...

به ما چه ربطي دارد. بيك ايمان‌وردي خدا بيامرز فيلم‌هايش فروش مي‌كرد به خاطر آن لمپنيزمي كه به كار مي‌برد ولي سينماي ما سينماي او نبود. ما بايد از چيزي كه به نام ما تمام مي‌شود، دفاع كنيم. آن وقت ما رل اصلي كارمان و صحنه را چقدر به سادگي و راحت تقديم ايشان مي‌كنيم و صحنه را به اين دختر هديه مي‌دهيم. كي امروز ياد فني‌زاده مي‌افتد؟ بچه مهدي فتحي الان چگونه دارد درس مي‌خواند؟ اين مشكلات هم وجود دارد.

 الان در مورد همين يكي دو نمونه‌اي كه در حال تمرين براي اجرا هستند چه مي‌خواهيد بكنيد؟ مثل فاطمه معتمد آريا، نگار جواهريان، مهناز افشار و...

خانم معتمد آريا را سينمايي نمي‌دانم ايشان مادر تئاتر اين مملكت هستند. اول ببينيد آدم‌ها از كجا آمده‌اند. حالا اينطور شده كه هركسي از ننه‌اش قهر مي‌كند به تئاتر مي‌آيد.

 

 حالا به‌جز معتمدآريا با ديگران چه مي‌كنيد؟

ما همه توانمان را به‌کار می‌گیریم كه جلوي اين كار را بگيريم. حالا يا زورمان مي‌رسد يا نمي‌رسد. من فكر كنم شما چنانچه براي خانه‌تان يك بار برق‌كاري بياوريد و نيمه‌كاره بگذارد و برود، دفعه آينده برق‌كار ديگري مي‌آوريد آن را ادامه بدهد. اينقدر خردورزي در اهالي تئاتر وجود دارد كه از حيطه كارشان محافظت كنند. فقري كه بر تئاتر حاكم است اجازه نمي‌دهد خانم براي تفنن بيايد اينجا و روي صحنه حركاتي بكند و حالا تماشاچي برايش كف بزند. به ما چه ربطي دارد. اين تئاتر ما نيست.

 

 در مورد مهناز افشار كه شما اينقدر تاكيد داريد، چگونه مي‌خواهيد ايشان را مجبور به پذيرش اين نامه بكنيد؟

ايشان تشريف بياورند ما رسوم و قواعدي داريم. اولا كه اگر سواد نداشته باشند نمي‌گذاريم بازي بكنند. ما مبارزه با بي‌سوادي مي‌كنيم. بالاخره حمال‌هاي مسجد شاه اين مملكت هم به هركسي اجازه حمالي نمي‌دهند. چطور اينجا ببخشيد به تجارت كشيدن تئاتر مي‌شود كه گيشه حرف اول را بزند. ما نمي‌خواهيم گيشه حرف اول را بزند. ما مي‌خواهيم تئاتر حرف اول را بزند. آنچه در لاله‌زار به‌وجود آوردند در اينجا هم مي‌خواهند به‌وجود بياورند. نه ما طالب اين نيستيم. ما تمام كوششمان را مي‌كنيم جلوي اين كار را بگيريم.

 

 

به نظر شما تنها علتي كه الان تعداد زيادي از بازيگران عضو انجمن شما بيكار هستند يا مشكلاتي در حرفه‌تان داريد به حضور هرازگاهي معدود بازيگران سينما در تئاتر برمي‌گردد؟

چه كسي مي‌گويد تئاتر دچار مشكل است؟! اينها مسائلي نيست كه بتوان به اين راحتي مطرح كرد. ممیزی را برداريد، توليد تئاتر را گسترده كنيد، ببينيد آيا بازهم تئاتر مشكل دارد؟  مشكل جاهاي ديگر را گردن ما نيندازيد. تئاتر نه تنها در حال ركود نيست بلكه سرحال و سرپا هم هست. اگر از ركود مي‌خواهيد حرف بزنيد بايد از ممیزی حرف بزنيد، از عدم مشاركت مسئولان در كار تئاتر حرف بزنيد، از عدم ياري وزير محترم در امر سرمايه‌گذاري تئاتر حرف بزنيد و راجع به بودجه اندك تئاتر صحبت كنيد و... نه اينكه بگوييد؛ بيكاري ما به علت اين است كه دانشگاه‌هاي عديده و فارغ‌التحصيلان مديده از يك سو و از سوي ديگر دشمني با تئاتر باعث ایجاد اين وضعيت شده است.

 

 

ايرج راد: موضوع منتفي است

 

ايرج‌راد، مديرعامل خانه تئاتر درباره اين نامه و اينكه چرا اين نامه نوشته شده است ضمن اينكه كل موضوع را منتفي دانست، بهزاد فراهاني مدير انجمن بازيگران خانه تئاتر را مسئول آن معرفي كرد و به تماشا گفت: «موضوع آن نامه اصلا منتفي شده و گذشته و پرونده‌اش تمام است و دوباره مطرح كردنش جايي ندارد. اما اگر اطلاعات بيشتر بخواهيد بايد از بهزاد فراهاني، رئيس انجمن بازيگران خانه تئاتر بپرسيد چون اين نامه‌اي است كه از طرف انجمن بازيگران خانه تئاتر منتشر شده است».

+ نوشته شده در  90/09/01ساعت 17:42  توسط ليلي خرسند  | 

روشنفكران احمق

نمي‌دانم اين كلمه را كي اختراع كرده؛ روشنفكر. كاش مي‌شد فهميد اولين كسي كه اين كلمه را استفاده كرد كي بود. اما خيلي خوب مي‌شود كساني را كه ادعاي روشنفكري دارند از بقيه تشخيص داد. قبل از اين فكر مي‌كردم احمق‌ها فكر نمي‌كنند و هر چي كه به ذهنشان مي‌رسد به زبانشان مي‌‌آورند، اما الان مطمئنم بيشتر آنهايي كه ادعاي روشنفكري دارند، همان احمق‌هايي هستند كه فكر مي‌كنند روشنفكرند. نمونه‌اش را چند روز پيش ديدم. كسي كه قرار بود براي كار با هم صحبت كنيم، اما درباره تنها چيزي كه حرف نزديم همين بود. از خودش حرف زد كه يه انقلابي تنده،به همه حقوق زنان معتقد و حتي در ارتباط فيزيكي( ارتباط جنسي) حق انتخاب را به زن مي‌دهد و  با اين طرز فكر مي‌تواند ادعاي روشنفكري داشته باشد. آقاي روشنفكر توضيح نداد كه چرا يك دفعه بدون اين كه حق انتخاب به من بدهد موضوع بحث را شروع نشده عوض كرد.اما بدتر از همه بوي تنش بود كه مجبور بودم براي يك ساعت تحمل كنم. به همه آدم‌هايي كه ادعاي روشنفكري دارند دوستانه توصيه مي‌كنم قبل از اين كه براي زدن مخ يك دختر برنامه مي‌چينند، حداقل دوش بگيرند. كار سختي نيست.

+ نوشته شده در  89/02/04ساعت 19:57  توسط ليلي خرسند  | 

در بيدادگاه عادل

 

 يادداشت هيوا يوسفي،در خبرگزاري مهر است. فقط به اين خاطر كه اين يادداشت خيلي بلند بود در صفحه ورزشي روزنامه( فرهيختگان) كار نكرد. اما امروز يك خط هم خبر ننوشت كه زياد كار كرده و خسته است!

در بیدادگاه عادل

پنج روز از محاکمه ناعادلانه علی کفاشیان ، رئیس فدراسیون فوتبال در برنامه تلویزیونی نود گذشته است و من همچنان در ذهن مرور می کنم همه آن سوال هایی را که عادل فردوسی پور باید از علی دایی می پرسید و نپرسید و همه آن جواب هایی که علی کفاشیان باید می داد و نداد.

در مثلث بحث آن شب ،تنها دایی همان بود که می شناختیم: بی پروا ، تمامیت خواه ، حمله برنده و طلبکار.عادل فردوسی پور به عمد یا نا آگاهانه همه ذکاوت و جسارتش را از دست داده بود و کفاشیان هم که گویی دعوت تلفنی از دایی برای حضور در برنامه ،غافلگیر و مرعوبش کرده بود ، تفاوتهایش را با مدیری کاردان ، باتدبیر و دارای قدرت پیش بینی نشان داد.

از علی دایی آغاز می کنم که از میانه بحث با مقدمه چینی فردوسی پور وارد شد ، در جایگاه شاکی نشست و کفاشیان را با عدله ای گنگ ، دروغگو و بی اراده خواند. او پرخاشگرانه حرف زد و برای اثبات به اصطلاح حقانیت خود به واژه هایی سخیف چنگ زد.همه تلاشش آن بود که ثابت کند در برکناریش از سرمربیگری تیم ملی ، هیات رئیسه فدراسیون فوتبال نقشی نداشته و نشستی هم که اعضای این هیات برگزار کرده بودند ، ساعاتی پس از صدور فرمان برکناریش توسط مدیران بالادستی بوده است.

پذیرش صحت چنین فرضیه ای  چه کمکی به دایی می کند؟ آیا او معتقد بوده یا هست که استقلال فدراسیون فوتبال با چنین تصمیمی زیر سوال رفته و نباید می رفته ؟ باید تحسینش کرد اگر چنین دیدگاهی داشته یا دارد ، اما مگر خود او اعتراف نمی کند که با تماس تلفنی رئیس سازمان تربیت بدنی وقت و در جلسه با او سرمربی تیم ملی شده است؟اگر دایی مدافع استقلال فدراسیون و دلسوز فوتبال بود ، چرا به محمد علی آبادی یادآوری نکرد که فدراسیون رئیس و هیات رئیسه دارد و آنها باید سرمربی تیم ملی را انتخاب کنند ؟او نه تنها چنین نکرد که بعدها وقتی مجبور شد چگونگی انتخابش را توضیح دهد ،مدعی شد که نعوذ بالله با خدا لابی کرده است ( دایی پیش از انتخاب به سرمربیگری تیم ملی با علم به این که نامش در میان کاندیداهای مطرح شده توسط فدراسیون نیست ، گفته بود کسی سرمربی تیم ملی می شود که لابی قویتری داشته باشد اما ورق که برگشت و خودش سرمربی شد ، به اجبار ازعبارت کفرآمیز لابی با خدا ، برای رهایی از آن دام خودتنیده استفاده کرد.)

و عادل فردوسی پور که در این بیدادگاه بر مسند قضاوت نشسته بود ، چنان حرف زد و برنامه را چنان پیش برد که گویی ظلمی بزرگ به دایی رفته است.فردوسی پور چند بار به کفاشیان یادآوری کرد که دایی دل پردردی دارد ، اما یک بار از دایی نپرسید که چه چیزی یا چه کسی دلش را به درد آورده است .کفاشیان و هیات رئیسه فدراسیون ؟ آنها که به ادعای دایی نه در آمدن و نه در رفتنش اختیاری نداشته اند و اتفاقا در مدت آن یک سال به هر سازی که زده بود ، رقصیده بودند.از تعطیلی گاه وبیگاه بازیهای لیگ گرفته تا برپایی اردوهای خارج از کشور و حتی تعویض مارک پیراهن تیم ملی .علی آبادی دلش را به درد آورده است؟ دایی باید توضیح می داد که آیا به اعتقاد او رئیس سابق سازمان تربیت بدنی برکنارش کرده ، اگر نه ، پس چه کسی که قدرتش احتمالا بیشتر از علی آبادی بوده و اگر بله ،  جایی برای اعتراض نیست چون با این فرض کسی برکنارش کرده که دستور انتخابش را داده بود.

فردوسی پور هیچ یک از این سوال ها را نپرسید و اجازه داد تا دایی با طرح ابهاماتی اساسا بی معنی ، ضمن به چالش کشیدن مدیریت فدراسیون فوتبال ، چهره مخدوش خود را بازسازی کند.خوشبینانه آن است که فرض کنیم فردوسی پور تلاش می کرد اعتماد دایی را به دست بیاورد تا در برنامه ای که قرار است در پایان لیگ مهمانش باشد ، همه این سوالها را بپرسد.همین البته جای بحث دارد که چرا این وسط کفاشیان را قربانی می کند.و بدبینانه آن است که بگوییم عمق قضاوتهای مجری توانای برنامه نود به کسانی نزدیک شده که تا دقیقه هفتاد در استادیوم آزادی ، دایی را ستایش می کنند و با گل دوم عربستان شعار معروف "حیا کن.. .رها کن " برای اش سر می دهند.همانها که با نوشته هایشان در سایتها و وبلاگها ، از محمد دادکان به خاطر انتقاد از محمد علی آبادی و به نیکی نام بردن از محمد خاتمی ، قهرمانی بی بدیل می سازند ، بی آنکه دیکتاتوریهایش در زمان ریاست بر فدراسیون فوتبال ، و عرض ارادتهایش به مقام بالادستی علی آبادی را به یاد بیاورند.آنها نمی دانند یا نمی خواهند بدانند که دادکان تا پیش از آنکه علی آبادی صندلی اش را به خطر بیاندازد ، به چیزی اعتراضی نداشت.امروز هم اعتراضی اگر دارد تنها به علی آبادی و مدیران فوتبال است ، نه بیشتر.و البته از کجا باید بدانند که همین امروز رابطه او با برادر رئیس جمهور چگونه است ؟ اما عادل فردوسی پور که در جایگاه نماینده آگاه افکارعمومی نشسته و در بزنگاههایی تاریخی حسابش را از نمایندگان "افکار دولتی" در صدا و سیما جدا کرده ،دادکان و مدیریت او را فراموش نکرده است.

 

کسی از فردوسی پور انتظار ندارد ، یک سال بعد از برکناری دایی ، او را که قهرمانی بی مانند و تکرار ناشدنی در تاریخ ورزش ایران است ، مواخذه کند ، اما اگر به هر دلیلی قرار بر واگویی اتفاقات آن زمان شد ، راهی جز گفتن حقیقت نیست.

و بیچاره علی کفاشیان که هر چه زمان می گذرد بیشتر پی می برد که تمکینش به فرمان علی آبادی برای ثبت نام در انتخابات فدراسیون فوتبال و و رود به این مسلخ ، چه اشتباه جبران ناپذیری بوده است.

بی تردید او دوشنبه شب گذشته از فردوسی پور نپرسیده بود که برای چه دعوتش می کند و قرار است درباره چه با هم حرف بزنند.مثل همیشه بی آنکه خود را از قبل آماده کند ، به برنامه آمده بود و صد البته هر احتمالی را می توانست پیش بینی کند جز رودررویی با علی دایی.شاید ایراد از کفاشیان بوده که موضوع بحث را از فردوسی پور نپرسیده و شرط نکرده بود که به پرسشی خارج از چارچوب مورد توافق پاسخ نخواهد داد.اما آیا فردوسی پور نمی داند اخلاقی نیست که یکی را وسط رینگی رها کنی که نمی داند حریفش کیست؟آیا خود او در همه سالهای اخیر که رسانه های مختلف به گفت و گو دعوتش کرده اند ، رفتاری چنین صادقانه و خوشبینانه داشته است؟آیا اگر کفاشیان می دانست که قرار است دایی روی خط تلفنی برنامه بیاید دعوت فردوسی پور را می پذیرفت ، اگر هم می پذیرفت آیا چنین ناآماده به میدان می آمد؟ دست کم می توانست صورت جلسه ای را که مدعی است هیات رئیسه در صبح روز بعد از بازی با عربستان امضا کرده اند با خود بیاورد و تاریخ و ساعتش را به بینندگان نشان دهد.همان کاری که محسن صفایی فراهانی کرد در برنامه معروفی که موضوعش کمیته انتقالی و انتخابات فدراسیون فوتبال بود.

خوب است که یک مدیر دارای چنان ذکاوتی باشد که به لحظه تصمیماتی بزرگ بگیرد و مثلا اگر در برنامه ای چون نود ناگهان روبروی یکی چون دایی قرارش دادند ، بازی را نبازد.کفاشیان این ذکاوت را نشان نداد یا نخواست نشان دهد و در برابر بی پروایی و پرده دری دایی تنها سکوت کرد.او حتی از فردوسی پور که تعداد آرای منتقدان فدراسیون در نظرسنجی برنامه را چون پتکی بر سرش می کوبید ، نپرسید که چه اندازه می توان این آمار را مبنای قضاوت قرار داد.اگر رای آنها ملاک است پس فریادشان هم در روز بازی ایران – عربستان وقتی از دایی می خواستند که حیا کند و تیم ملی را رها کند ، باید ملاک باشد.مگر فوتبال دوست ترین این بیینده های برنامه نود نیستند که به استادیوم می روند؟مگر همین ها نبودند که بعد از جام جهانی 2006 هفته هاو ماهها با شعارهایی که می دادند از هر یک از استادیوم های ایران جهنمی برای دایی ساخته بودند ؟آن روز ها تماشاگرنما بودند و امروز "مردمی که بهترین قاضی اند "؟

من مدافع فدراسیون فوتبال و دشمن علی دایی نیستم ،اما اگر به جای کفاشیان بودم از فردوسی پور که از دل پر درد دایی حرف می زد ، می پرسیدم آیا فراموش کرده که در نزدیک به یک سال سرمربیگری دایی در تیم ملی چند بار در برنامه نود از او انتقاد کرد.مگر کار به جایی نرسید که به خاطر یکی از همین نظرسنجی های برنامه ، میانه اش با دایی شکرآب شد و سرمربی تیم ملی تا مدتها از حضور در برنامه اش امتناع می کرد؟

من اگر جای کفاشیان بودم به عادل فردوسی پور یادآوری می کردم که نگاهی به دوروبرش بیاندازد و قضاوت کند که در این سرزمین چند مدیر پیدا می شود که فرمانبردار نباشد و از یکی بالاتر از خود دستور نگیرد .آیا او اولین رئیس فرمانبردار ورزش ایران است؟

در کشوری که مردمش عاشقانه فوتبال را دوست دارند ، طبیعی است که نرفتن به جام جهانی گناهی نابخشودنی به نظر آید.در کشوری که تنها سه بار تیم ملی اش به جام جهانی رفته ،شش بازی را باخته ، دو مساوی و تنها یک پیروزی داشته وبه خاطر رفتن به جام جهانی مردمش برای رئیس فدراسیونی چون محمد دادکان هورا می کشند، نمی توان از فدراسیون علی کفاشیان دفاع کرد ، حتی اگر تنها گناهش نرفتن تیم بزرگسالان به جام جهانی باشد و بس.

باید پذیرفت که نرفتن به جام جهانی تنها گناه مردان فدراسیون فوتبال نیست.در دو سال و چند ماه گذشته آنها روزهایی پر از بی نظمی و تنش را پشت سر گذاشته اند و مجموعه ای ناهمگون را تشکیل داده اند که قدرت تصمیم گیری ندارد.در فدراسیون فوتبال به تعداد اعضای هیات رئیسه و کارمندان فدراسیون ، سخنگو ، دبیر کل ،مدیر روابط عمومی ،مدیر روابط بین الملل  و حتی رئیس وجود دارد.هر یک ساز خود را می زنند و طبیعی است آنچه به گوش ما می رسد موسیقی گوشخراشی بیش نباشد.

با این همه باید از عادل فردوسی پور پرسید که چرا محض رضای خدا یک بار نمی رود از 74 عضو مجمع فدراسیون فوتبال بپرسد این چه هیات رئیسه ای است انتخاب کرده اند که اعضایش به قول او قدرت انتخاب و برکناری یک سرمربی را هم ندارند؟ هیات رئیسه فدراسیون فوتبال دستپخت مجمعی است که اتفاقا بیشتر مردان مدعی فوتبال ایران عضو آن هستند.از همه مدیران عامل باشگاههای لیگ برتر تا تعدادی از مدیران باشگاههای دسته های پایین تر ، نمایندگان مربیان و بازیکنان ، نمایندگان فوتبال زنان و فوتسال ، فوتبال کارگران و ودانشجویان و نیرهای مسلح ، روسای هیات های استان ها و خلاصه نماینده ای از هر قشری که در این فوتبال ادعایی دارد.چرا فردوسی پور از آنها نمی پرسد بر اساس کدام منطق به مدیر فرمانبرداری چون کفاشیان رای دادند ، اگر فکر می کند کفاشیان اولین و آخرین مدیر فرمانبردار ورزش ایران است و همه آن حضرات با استقلال کامل در رای گیری مجمع حاضر شده بودند؟

عادل فردوسی پور ،دوست نازنین من ،می داند که در ساختار فوتبال ایران ، استقلال رای چه اندازه بی معناست.او بی تردید به یاد دارد که 74 عضو مجمع فدراسیون فوتبال زمستان سال 86 چگونه بی آنکه اعتراضی کنند ، در انتخاباتی شرکت کردند که تنها یک نفر کاندیدای ریاستش بود . آن یک نفر ارتباطی با فوتبال نداشت و تاسف برانگیزتر از همه آن بود که بی هیچ ملاحظه ای اقرار می کرد که به میل خود وارد انتخابات نشده است.با این همه ، 74 عضو مجمع فدراسیون فوتبال ، بی آنکه خم به ابرو بیاورند در انتخابات حاضر شدند.یکی نکته بین چون فردوسی پور لابد دلیلش را می داند.و البته این را هم می داند که از سنگ اگر صدایی بلند شد از رسانه ملی که او تهیه کننده یکی از پر طرفدارترین برنامه هایش است ، کسی صدای اعتراضی نشنید.

هیات رئیسه فرمانبردار امروز فوتبال ایران ، محصول آرای مردان فرمانبردار و بی اختیاری است که به درست یا غلط خود را صاحبان فوتبال این مملکت می دانند.و محصول سکوت رسانه پر قدرتی چون صدا و سیما که به درست یا غلط خود را رسانه ملی و نماینده افکار عمومی می نامد و در بزنگاههایی چنین ، ترجیح می دهد همان "یار دوزادهم " معروف باشد !

و چه تاسف برانگیز است رفتار عادل فردوسی پور ، وقتی همه این حقایق را می داند و تنها برای آنکه به برنامه اش جذابیتی عامه پسند بدهد ، یکی چون کفاشیان را که حجب و حیایی دارد به گوشه رینگ می برد و از یکی چون دادکان قهرمانی اسطوره ای می سازد .

+ نوشته شده در  89/01/27ساعت 17:35  توسط ليلي خرسند  | 

خانه تكاني در فرهيختگان

تمام نمي‌شود. اميدوار بوديم سال كه نو شود، همه بدبختي‌هاي سال ۸۸ هم به پايان مي‌رسد. اما هنوز هيچي نشده، نصف تحريريه رفته‌‌اند. عادت كرده بوديم كه روز اول سال همه با انرژي تازه‌يي روزنامه باشند. اين بار سوت و كور بود. گذاشتيم به حساب غيبت چند نفري كه هنوز از تعطلات عيد دل نكنده‌اند. اما واقعيت اين بود كه بچه‌‌هاي سرويس عكس را قبل از تعطيلات بيرون كرده‌ بودند. .جاي عباس ، رضا  و امير   خالي. مهدي هم همان روز آخر استعفا داده و بي‌خبر رفته بود، اما گفته مي‌شد كه بچه‌هاي سرويس اجتماعي مي‌مانند و از بين خودشان يكي را دبير سرويس انتخاب مي‌كنند. امروز يكي سر ميز اجتماعي نشسته بود. فهميديم كه ايشان دبير جديد اجتماعي هستند.آمنه، نرگس و پوريا هم شال وكلاه كرده‌اند كه مي‌خواهند بروند. بهشان برخورده. حق دارند. آنها هم مثل فيروزه نتواستند دبير جديد را تحمل كنند. خدا عاقبت ما را به خير كند.

+ نوشته شده در  89/01/15ساعت 18:46  توسط ليلي خرسند  | 

چرا ورزش باز هم بايد از رضازاده حمايت كند؟

بعد از بازنشتگي حسين رضازاده تصور مي‌شد كه حمايت‌هايي كه از او مي‌شد بالاخره به آخر برسد. اما مثل اين كه او هميشه و در هر شرايطي  بايد در ورزش باشد.  اگر اين روزها قابل پيش بيني بود، شايد روزي كه او در المپيك سيدني مدال طلا گرفت، هيچ كس خوشحالي نمي‌كرد، در المپيك آتن وقتي شايعه شد كه نمي‌تواند نفر اول باشد، كسي دلشوره نمي‌گرفت و براي قهرمان شدن او دعا نمي‌كرد، درالمپيك پكن وقتي گفت كه ديگر نمي‌تواند وزنه بزند، ناراحت نمي‌شد.

او يك چهره دوست‌داشتني بود ، اما مي‌شود با اطمينان گفت كه ديگر نيست. گذشته از همه شبهاتي كه از روزهاي اول وزنه زدن او بود و خيلي‌‌ها به دوپينگي بودنش مشكوك بودند، اما وقتي از تيم ده نفره فقط تست دوپينگ او مثبت نشد، خيلي‌ها به اطمينان رسيدند براي طلايي كه قرار است رضازاده بگيرد، امتياز ويژه‌يي به او داده مي‌شود، حتي اين امتياز كه كس ديگري به جاي او تست دوپينگ بدهد (‌مصاحبه عزيز علي‌حسيني در ايسنا) و از پنجره دستشويي نمونه رضازاده را عوض كند.

وقتي كه تعداد دوپينگي‌ها تيم ملي در يك سال از تعداد مجاز فدراسيون جهاني بيشتر شد، بهرام افشارزاده كه رييس فدراسيون بود، حكم محروميت رضازاده را كه سرمربي تيم بود، صادر كرد. اما چقدر ساده بود افشارزاده. او  نمي‌دانست كه چند روز بعد نه تنها بايد اين حكم را تكذيب كند، كه جايش را هم به رضازاده بدهد.

داستان دوپينگ سعيد علي حسيني را هم ديگر همه مي‌دانند. در مسابقات كره به او مي‌گويند وزنه نزن كه فدراسيون جهاني مي‌خواهد با قهرماني وزنه‌بردار كره به ميزبان باج بدهد. سعيد و پدرش هم با اعتراضاتي كه مي‌كنند به جايي نمي‌رسند. سعيد به ايران نرسيده ،شايعه مي شود كه دوپينگ كرده است. او كه يكي از قربانيان دوپينگ سال ۲۰۰۶ بوده، با يك دوپينگ ديگر براي هميشه وزنه‌برداري را بايد كنار مي‌گذاشت. رضازاده مصاحبه كرده و گفته كه دوست دارد يك ايراني به ركوردهاي او برسد. اما هنوز فراموش نشده زماني كه سعيد در تمرينات ركوردش را زد، چطور دست‌پاچه شد و تكذيبش كرد. يا زماني كه سعيد ركورد جوانانش را زد، حسرت خورد كه چرا به ركوردهايي نرسيده كه بيشتر دوام داشته باشد. رضازاده دوست دارد ركوردهايش دست نخورده بماند. او  هنوز پسربچه‌يي است كه نمي‌خواهد هيچ بچه ديگري به اسباب بازي‌هايش دست بزند. به نظر مي‌رسد او هنوز در دوران كودكي مانده و نمي‌داند بزگترين قهرمانان هم روزي تمام مي‌شود. او بلد نيست رقابت كند، چرا كه فقط برد را مي‌بيند و " اول شدن" را مي‌خواهد، كه اگر غير از اين بود از اين كه كسي بالاتر از او باشد، ناراحت نمي‌شد.

اما عجب از مسئولان ورزش است كه او  را در صدر فدراسيوني قرار مي‌دهند كه يكي از مدال‌آوران المپيك است. قبول ، او در ستاد انتخاباتي محمود احمدي‌نژاد بوده و بايد هم در دولت او امتيازات ويژه‌يي مي‌گرفت. اما بهتر نبود اين امتياز در بخشي غير از مديريت به او داده مي شد؟ او كه ديگر نفعي براي ورزش ندارد، چرا هنو ز  ورزش ايران به او وابسته است؟‌ او حتي محبوبيت گذشته‌اش را هم از دست داده است. حتي همشهري‌هايش هم از او دلگير كه چرا وزنه‌بردار ديگر اردبيل را فداي خودخواهي‌هايش كرده است.

افشارزاده ساده است، بيش از آنچه  كه چهره‌اش نشان مي‌دهد. او بعد از پس گرفتن حكم محروميت رضازاده، از او تعريف و تمجيد كرده بود تا دل كساني را كه از نحوه برخورد او با رضازاده ناراحت شده بودند، به دست بياورد. اما او  تنها كسي است كه بايد پاسخگو باشد. سازمان تربيت بدني افشارزاه را احضار كرده است تا پاسخگوي دوپينگ وزنه‌برداراني باشد كه در دوره رياست او در فدراسيون از داروهاي غير مجاز استفاده كرده‌اند.

+ نوشته شده در  88/11/09ساعت 19:44  توسط ليلي خرسند  | 

بله عادل پرسپوليسي است

 

اين يادداشت ديروز هيوا يوسفي در روزنامه فرهيختگان است كه در جواب به  فراز كمالوند، سرمربي تراكتورسازي نوشته است:

عادل فردوسي پور يك پرسپوليسي بوده و سالها پيش از امروز – از جمله در زمان همكاري اش با فرازكمالوند در روزنامه ابرار ورزشي – مثل هر طرفدار ديگر پرسپوليس ، برايش مهم بوده كه تيمش چطور بازي مي كند و چطور نتيجه مي گيرد.چه بسا امروز هم كه به دلايلي – ملاحظات شغلي و البته آگاهي از تشابه و تفاوت قرمز و آبي – ديگر رفتارش مثل يك طرفدار نيست ، در روزي مثل دربي دوست داشته باشد پرسپوليس برنده شود.با اين همه او به مانند ديگر گزارشگران و مجريان تلويزيون تلاش كرده گذشته طرفداري اش را پنهان نگه دارد. درست يا نادرستش هم چندان مهم نيست. آنچه اهميت دارد استقلال او در هنگام نقد اتفاقات روز فوتبال ايران بوده كه كمتر كسي مي تواند در آن شائبه اي مستدل ايجاد كند.

در همه اين سالها بارها طرفداران پرسپوليس او را به استقلالي بودن و استقلالي ها او را به پرسپوليسي بودن متهم كرده اند . و اين البته همان قضاوتي است كه درباره ديگر گزارشگران صدا و سيما و حتي بسياري از روزنامه هاي ورزشي مي شود.

طرفداري در معناي عام يعني علاقه به چيزي  يا كسي داشتن اما در فرهنگ فوتبال طرفدار يا – fan- به كسي گفته مي شود كه به خاطر تيم مورد علاقه اش كاري كند يا هزينه اي بدهد.

كساني كه جواد خياباني را مي شناسند و از گذشته اش اطلاع دارند ، مي دانند كه زماني حتي در طرفداري از استقلال سكوهاي ورزشگاه آزادي را به جنجال مي كشيده است. مزديك ميرزايي هم روزي استقلالي بوده مثل پيمان يوسفي و البته برخلاف جناب سرهنگ عليفر كه ذوب در "علي آقا" ي پروين بوده و شايد هنوز هم هست.همه آنها مثل همه ما روزي احتمالا براي قرمز يا آبي هورا كشيده اند و اين چيز غريبي نيست.با اين وجود نشانه هاي زيادي هست كه عادل فردوسي پور ، مزدك ميرزايي، جواد خياباني و ديگران امروز فاصله زيادي از طرفداران قرمز و آبي گرفته اند.همين چند روز پيش بود كه مديرعامل باشگاه استقلال خياباني را متهم كرد كه تلاش كرده طرفداران استقلال را تحريك كند.و همين چند ماه پيش بود كه عادل فردوسي پور با افشاي سابقه "دوكارمو" برزيلي ، افشين قطبي ، سرمربي پرسپوليس را چنان به چالش كشيد كه مجبور شد پرسپوليس و ايران را ترك كند.در همان روزها او داريوش مصطفوي را هم در گفت و گويي كه به درگيري نزديك شد ، به صلابه كشيد.بلايي كه سر عباس انصاري فرد ، مديرعامل سابق پرسپوليس آورد دست كمي از مصطفوي نداشت.آيا ممكن است يك نفر كه طرفدار پرسپوليس است با تيمي كه دوستش دارد چنين كند؟

اگر مبناي قضاوت شيوه تعامل يا نقد باشد ، به تعداد برنامه هاي پخش شده 90 از روز اول تا كنون مي شود سند آورد كه فردوسي پور يك استقلالي است . به همان اندازه سند هم وجود دارد كه ثابت مي كند او پرسپوليسي است.پس از سالها حالا ديگر بيشتر مربيان ، مديران باشگاهها ، بازيكنان و همكاران رسانه اي عادل فردوسي پور اطمينان پيدا كرده اند كه او گرايش به اصطلاح رنگي ندارد .

اما چه اتفاقي مي افتد كه فراز كمالوند ، سرمربي تراكتورسازي تبريز تصميم مي گيرد با افشاي اطلاعاتي كه از گذشته فردوسي پور دارد او را به طرفداري از پرسپوليس متهم كند؟ كمالوند شاگرد خلف فيروز كريمي است و خود را به مكتب مربيان جنجالي وفادار می داند.در ماههای اخیر او بارها با استفاده از شور و هیجان طرفداران تیم دوباره متولد شده تراکتورسازی ، در کانون جنجال های رسانه ای قرار گرفته است. ماجراي درگيري با خبرنگاران محلي ، بگو مگو با حسين كعبي و علي كريمي در رسانه ها بعد از بازي جنجالي با استيل آذين ،تصميم جدايي ناگهاني از تراكتورسازي ، سفر به آبادان و مذاكره با مديران باشگاه دسته اولي صنعت نفت علي رغم داشتن قرارداد با تراكتورسازي ، بازگشت دوباره به تبريز و البته چند جنجال كوچك و بزرگ ديگر تنها بخشي از نتيجه رفتارهاي "فيروز" گونه كمالوند در چند ماه اخير بوده است. او كه با آوردن شيرين فراز از ليگ يك به ليگ برتر ، در فهرست مربيان موفق فوتبال ايران قرار گرفت ، بلافاصله به ليگ يك برگشت تا آن گونه كه مي گويند در جايي كه نظارت كمتري وجود دارد توانايي هايش را دوباره به نمايش بگذارد.

حالا ديگر كمتر كسي است كه شايعه حذف با ارفاق نام كمالوند از فهرست به اصطلاح مربيان منشوري را نشنيده باشد.او يكي از آن سه "ف. كاف" معروف فوتبال ايران بود كه گفته مي شد به دلايلي قرار است ديگر در فوتبال ايران جايي نداشته باشند.اينكه چه شد آن دو نفر ديگر به ليگ يك تبعيد شدند و او به سلامت جست ، مشخص نيست ، اهميت چنداني هم ندارد ، آنچه مهم است اصرار او بر پيمودن مسيري است كه ظاهرا برايش تاكنون موفقيت آميز بوده است. و البته با ايمان به موفقيت آميز بودن همين روش است كه تصميم مي گيرد نه در ميدان بازي ، كه در جنجال هاي رسانه اي چهره اي موفق از خود بسازد.

فراز كمالوند مربي ناتواني نيست كه اگر بود دو بار تيم هايش به ليگ برتر صعود نمي كردند ، اما او به خوبي دريافته كه در شرايط امروز تراكتورسازي ، كه طرفداراني پرشور و بيشمار دارد، تكيه صرف بر كارهاي فني ، ناديده گرفتن ديگر توانايي هاي ذاتي است.به همين خاطر تصميم مي گيرد به جا و نابه جا از خود چهره اي محبوب در ميان هواداران اين تيم تبريزي بسازد.كمالوند بهتر از هر كسي مي داند كه داستان طرفداري عادل فردوسي پور از پرسپوليس ، سالها پيش از امروز معني اش را از دست داده .او مي داند كه اگر تنها و تنها يك برنامه  در صدا و سيماي ايران وجود داشته باشد كه اطمينان مخاطبانش را به دست آورده باشد ، 90 است.بي ترديد او هم مثل همه بينندگان اين برنامه خوب به ياد مي آورد كه فردوسي پور چگونه در گذرگاههايي تاريخي وفاداري اش به مردم و مخاطبانش را با وجود فشارهاي باورنكردني حفظ كرده است.آيا مي توان پذيرفت كسي كه براي استقلال برنامه اش چنين فشارهايي را تاب آورده ، آبرو و اعتبارش را هزينه طرفداري از تيمي كند كه اتفاقا به شيوه ادره اش انتقاد فراوان دارد؟كدام عقل سليمي مي گويد مرد محافظه كاري مثل عادل فردوسي پور كه ذره ذره اعتبار امروزش را مديون دوري از روابط ناسالم حاكم بر فوتبال است ، فقط و فقط به خاطر دلش – بر فرض اينكه دلش هنوز با پرسپوليس باشد-  چنين داشته هايش را بر باد دهد؟ حتي اگر بر فرض محال چنين باشد و بپذريم كه فردوسي پور آن قدر پرسپوليس را دوست دارد كه به خاطرش اعتبارش را به خطر مي اندازد ، بايد براي اين پرسش پاسخي پيدا كنيم كه با اين همه علاقه چگونه حاضر مي شود گاه و بيگاه  و با  بهانه و حتي بي بهانه تيم محبوبش را به باد انتقاد بگيرد؟مگر مي شود كسي كه چنين عاشقانه تيمي را دوست دارد كه به خاطرش از اعتبارخود مايه مي گذارد ، بي محابا هم نقدش كند؟

چند روز پيش از بازي پرسپوليس با تراكتورسازي از عادل فردوسي پور – كه به دلايلي هفته اي دست كم دوبار مي بينمش – پرسيدم دوست دارد كدام تيم برنده شود.من هم مثل كمالوند مي دانستم كه زماني او پرسپوليسي بوده . با اين حال درست حدس زده بودم كه او مثل همه كساني كه پيشرفت فوتبال را در حضور تماشاگران در ورزشگاهها مي دانند ، طرفدار تراكتورسازي است.برايش توضيح دادم كه من هم تراكتورسازي را به خاطر طرفدارانش دوست دارم اما ترجيح مي دهم موفقيت امثال فراز كمالوند را نبينم چون معتقدم كه كمكي به فوتبال ايران نمي كنند با اين حال او دوباره گفت دوست دارد تراكتورسازي برنده باشد.

نمي خواهم از عادل فردوسي پور اسطوره بسازم . شايد بيش از هر كسي من و دوستان همفكر من به او و برنامه اش انتقاد داشته ايم و داريم. خيلي هايش را نوشته ايم و بعضي هايش را هم با خود او در ميان گذاشته ايم. با اين حال دور از انصاف و مصلحت فوتبال است كه بگذاريم چهره اش را يكي چون فراز كمالوند مخدوش كند.

و در نهايت بايد خوشبين بود و احترام گذاشت به قضاوت مردم وقتي كه قرار است بين فردوسي پور و كمالوند به يكي اطمينان كنند.

+ نوشته شده در  88/10/30ساعت 15:54  توسط ليلي خرسند  | 

من هر روز يك انسانم

 

اين شعر را يكي از دوستان در فيس بوك گذاشته بود. منم خيلي خوشم آمد گذاشتمش اين‌جا.

 

شعری از غاده السمان

 شاعری از سوریه

 

اگر به خانه ی من آمدی

 برایم مداد بیاور مداد سیاه

 میخواهم روی چهرهام خط بکشم

 تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

 یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

 یک مداد پاک کن بده برای محو لبها

 نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

 یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

 شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!

 یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

 و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

 نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

 می خواهم ... بدوزمش به سق

 ... اینگونه فریادم بی صداتر است!

 قیچی یادت نرود،

 میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!

 پودر رختشویی هم لازم دارم

 برای شستشوی مغزی!

 مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

 تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

 میدانی که؟ باید واقعبین بود !

 صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

 میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

 برچسب فاحشه میزنندم

 بغضم را در گلو خفه کنم!

 یک کپی از هویتم را هم میخواهم

 برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

 فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،

 به یاد بیاورم که کیستم!

 ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند

 برایم بخر ... تا در غذا بریزم

 ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

 سر آخر اگر پولی برایت ماند

 برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

 بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

 من یک انسانم

 من هنوز یک انسانم

 من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 14:56  توسط ليلي خرسند  | 

آخرين باري كه كتابي از يك نويسنده ايراني خوانده بودم؛ از نويسنده‌‌هاي جديد كه حتي چند نفري‌شان جايزه‌‌هايي را برده بودند و كتابشان مدت‌ها پرفروشترين بود، شرط گذاشته بودم كه هيچ وقتي هيچ كتابي از نويسنده‌يي كه نمي‌شناسم، نخوانم. مخصوصا اگر ايراني باشد. ايراني نباشد به اين دليل كه بيشتر كتاب‌هاي كه از نويسنده‌هاي جديد خوانده‌ام،مثل مطالبي بوده كه در وبلاگ‌ها نوشته مي‌شود. كمتر ساختار كتاب را دارد و نوشته‌هاي شخصي است كه مجلد شده. شايد تاثير آني بگذارند اما خيلي زود فراموش مي‌شوند.

تازه اين تصميم  را گرفته بودم كه خيلي اتفاقي كتاب به خاطر يك فيلم بلند لعنتي داريوش مهرجويي به دست رسيدم. بر عكس كتابهايي كه به تازگي خوانده بودم، خيلي ساده و روان نوشته شده بود. كتاب در ست تعريفي بود از نگاهي كه يك مرد ايراني به زندگي امروزي در كشورش و كشورهاي غربي دارد. خيلي جاها با نگاه سليم كه بيشتر به نظر مي‌رسد خود نويسنده است، مخالف بودم اما اين دليل نمي‌شدكه كتاب را دوست نداشته باشم. كتاب مهرجويي ايراداتي داشت. خيلي اول شخص بود. البته بيشتر به نظر مي‌رسد كه اين از قصد بوده تا او بيشتر مردي ايراني را به تصوير بكشد.اما چيزي كه بيشتر به چشم مي‌‌آمد سواد داريوش مهرجويي بود. او كتاب‌هايي را كه خوانده بود و فيلم‌هايي را كه ديده بود، به رخ خواننده هايش مي‌كشيد. و اين كه قبل از نوشتن كتابش مدتي را فكر كرده و باره خط به خط چيزهايي را كه نوشته در ذهنش مرور كرده. پايان كتاب هم مثل شروعش خيلي عادي تمام مي‌شود. مثل همه داستان‌هاي واقعي كه در زندگي هر كسي مي‌تواند اتفاق بيفتاد. اما كتابي است كه تا مدت‌ها ذهن درگير مي‌كني. شايد تا سال‌ها سليم و سلما را فراموش نكني. حتي پريسا.يا موتوري كه روزنامه پخش مي‌كرد، بدون اين  كه نقش مهمي داشته باشد. مرگ عادي منصور كه هر روز اتفاق مي‌افتد دركنار اتفاقات ساده ديگر خيلي بيشتر به دل مي‌نشيند تا نوشته‌هاي رمانتيك و جملاتي كه بايد بارها بخواني و دست آخر هم متوجه نشوي منظور نويسنده چه بوده.

+ نوشته شده در  88/07/18ساعت 12:39  توسط ليلي خرسند  | 

من دوباره برگشتم

چند سالي پيش وبلاگ داشتم اما به اين دليل كه اگر چيزي براي گفتن دارم در روزنامه مي‌نويسم، اين قدر به روزش نكردم كه آدرسش از يادم رفت. الان هم روزنامه‌يي هست اما...

 

+ نوشته شده در  88/07/17ساعت 15:2  توسط ليلي خرسند  |